خرید بک لینک
قضیه دقیقا از یک عصر زمستانی سرد دی ماه شروع شد،وقتی که از حمام بیرون آمده بودم سرمست از دوش آب گرم و تعطیلی سه روزه و رخت بستن آثار بیماری از تنم با انرژی عجیبی داشتم آماده ی رفتن به کلاس قلب میشدم... دقیقا در همین حوالی فهمیدم اینکه من چرا اینقدر برای کارهایی که کرده ام احساس گناه میکنم...فهمیدم من کارهایی را انجام میدهم که از نگاه پدر و مادرم ،آن آموزگاران بی نهایت دقیق و سختگیر و دائمی و همیشگی، اشتباه است و احساس گناه میکنم و دقیقا همانطور که ایستاده بودم و آب از موهایم میچکید فهمیدم متاسفانه باید اعتراف کنم من به نوع دیگری از زندگی اعتقاد و باور دارم به نوعی که متفاوت است از سبک زندگی ای که آن یاوران سختگیر همیشه همراه انتخاب کرده اند و آرزو داشته اند ما هم بپیماییم.میدانید چه میگویم؟واقعیت این است که قصه دقیقا از آن عصر سرد زمستانی شروع نشده بود،قصه از 22سال قبل شروع شده بود و آن لحظه فقط تمام شد. یکدفعه تمام شد. من تمام کردم این مجازات های دائمی درونی را و پذیرفتم باید به والدین درونیم بگویم متاسفم که من ایده آل شما نشدم و اعتراف همیشه حزن انگیز است اما در سیاهترین زندان ها، که درون من هم در همان دسته بندی قرار میگیرد، بعد از اعتراف یا فرد خاطی را راهی جوخه ی مرگ میکنند و یا رهایی را ارمغان میدهند... من هم شروع یک رهایی درداور را تجربه میکنم. برچسبها: واگویه های یک دیوان

برچسب: نویسنده: علی اکبری تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1396 ساعت: 13:00

من و جزیره تنهایی و یک عالمه سکوت همه اش کشک است وقتی فقط چند ساعت وقت دارم تا این مبحث لعنتی کلیه ی اطفال رو بخونم و فردا یه امتحان گند دیگه رو به کارنامه دوره فیزیوپات اتچ کنم. حالم بده؛چند دقیقه ای هست که دارم به این فکر میکنم چه کاری که با آدم ها سر و کار نداشته باشد٬با درس سر و کار نداشته باشد میتواند حال این روزها را خوب کند٬بجز کتاب٬بجز فیلم.فکر کردم بروم فردا جلسه ی کافه اقتباس فیلم دانشگاه شیراز تا طلسمش شکسته شود و بعد فهمیدم تایم امتحانات است و این هفته جلسه ندارند. کلاس های ورزش بخاطر برنامه ی بی برنامه ی دانشگاه امکان پذیر نیست. فکر کردم چیزی نمانده تا مرز افسردگی... و فهمیدم اینطور موقع ها معمولا خوشحال کردن یه آدم دیگه من رو چقدر خوب میکنه. نه با روش سورپرایز و اینها,نه. با روش های خودم اما مشکل اینجاست که حساسیتم به آدم ها عود کرده است. سریال میبینم از روابط آدم ها خسته میشوم.کتاب میخوانم همانطور. برمیگردم سر مبحث بی سر و ته کلیه اطفال. بی آنکه قدمی از مرز افسردگی دور شده باشم. حالم خوب نیست و دلیلی خاصی ندارد این کتاب های ترمینولوژی به این جور مریضی ها میگویند idiopatic یعنی دنبال دلیل و بیماری زمینه ای نگرد! همینی که میبینی را خوب کن. و من از درمان عاجزم. این حجم از بار منفی برای یک پست وبلاگی بی سابقه است! پی نوشت:استثنا این دفعه هیچ مشکل هورمونی یا محیطی یا هر

برچسب: نویسنده: علی اکبری تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1396 ساعت: 13:00

صفحه بندی